کاغذم بارانی است
قلمم هم اینجاست،با تنی بیجان و رمق
با نوک تیز قلم روی هر برگه کاغذ، می نویسم با تو
اگر این خیسی کاغذ بگذارد بنویسم باتو
روی هر برگه خیس باز نوشتم با تو
********
چون دگربار نوشتم با تو، قلم لرزید، کاغذم هم نالید:
تا همین جا کافیست !!
تا به کی؟ تا کجا با تو؟
لحظه ای از سر بیداری دل با ما باش تا بگوییم با تو
اینکه هر شب می نویسی با تو، قلم و من در هوای چشم تو خیسیم
فکری بر این تن من کن که قلم از سر فرمان تو ناچار می خراشد آن را
********
در جوابش گفتم:
چه کنم این دل من وحشت از لحظه تنهایی فردا دارد
توچه دانی وحشت تنهایی؟
زخم من زخم دل است و زخم تو زخم بدن
لحظه ای بی پروا دل به دریاها بزن
********
کاغذم خندید گفت:
مشق با تو لذتش با من نیست
من نمی فهمم چرا شاهدش خاتم نیست !
چه گناهی از من کاغذ بود
چاره ای نیست،
گویی این مشق را آخر نیست
********
گفتمش: آری این مشق را آخر نیست
طاقتی تا هست در تو، می نویسم با تو
آزرده خاطر هم شدی بر من ببخش
دست عاشق را گناهی هیچ نیست
گرتو هم با تو آشنا می شدی، حال و روزم که می بینی...
این بود حال و روزت همین که می بینی
مشق من هم این بود، هست، تا که باشم هم همین خواهد بود
مشق من حتی، بی تو هم باتوست...
*********
کاغذم ساکت شد
تا نوشتم با تو قلمم ساقط شد
قلم درد دلم را فهمید، هی نوشت و دم نزد
تا که در تاریکی آن شب مات
دیگر از سر اجبار کاغذی را خط نزد
قلم هم عاشق بود
بی صدا فریاد می کرد عاشقم من، با تو
کاش کاغذ ذره ای عاشق بود
یا که شاید ذره ای لایق بود...
*********
هرچند مشق من ناقص شد
با مرگ قلم، درس عاشق پیشگی کامل شد
عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
وحید
اردیبهشت ۸۸
آخر به چشمان تو شد
سایه تنهایی ام
مقهور فرمان تو شد
باز هم پروانه
همبازی شمع تو شد
بازی پروانه هم
معطوف به آهنگ تو شد
باز هم یاس سپید
همراه با عطر تو شد
یاس هم چون دیگری
ممنون دستان تو شد
باز هم چشمان تو
تیری به افکارم بشد
فکر من آزاد بود
محبوس افکار تو شد
باز هم این چشم من
خیره به چشمان تو شد
چشم من این بار هم
مغلوب چشمان تو شد
وحید / زمستان ۸۷
|
صبــــحدم شایـــد بیـــــای ، فـــردا ، فـــردا شــود |
|
|
|
غــــــــــــــم از این دل راهی شبهای بی فردا شود |
|
من به امـیـد همــیــن فــردا زنـده ام ، گـرنـه مـــن |
|
|
|
تارو پودم، استخوانم وا میپاشید در این شبهای غم |
|
چــشـــم مــن در انتظار دیـدنت ســــو ســـو کنان |
|
|
|
خیـــره بر جـــاهای پایـــت در زمیـــن و آسمـــان |
بی اراده ، در جستجوی تنها یک نشانه ، در پی پرسه های عاشقانه ام . به امید دیدن تو در همان کوچه های آشنایی ، کوچه هایی که چراغ و ستاره ای جز تو ندارند . با خیال تو پا را جای پای تو می گذارم تا شاید تو هم پا جای پایم بگذاری ، تا شانه هایم میزبان دست هایت باشد .
" تا عشق را با گرمی لبهای هم معنا کنیم"
عاشقم ، بی خوابم
در هوای دیدن تو در تبم در تابم
در دلم با صد امید ، در پی این پرسه های عاشقانه
هر شبم در کوچه های آشنایی طی شد و عمرم گذشت با این بهانه
من به امید نگاه تو ، به امید همان یک بار نگاه بی ریای تو
همه ناز و ادا و اشوه ات را با همه جان و دلم ، یکجا خریدارم
من به امید همان یک لحظه از این دل سپردن ها
عاشقانه ، تا ابد در امید دیدنت در کوچه های آشنایی ، بیدار می مانم
وحید
تابستان 87
در دلم برگریزان است
خوش بحال برگها
رفتگر خواب است
شور و شوقی برپاست
برگها بی پروا ، بر همه جای دلم در پرواز
شاد و سرخوش از حضور بی نشان رفتگر
. . . می ریزند ، می رقصند ، می پیچند . . .
چشم دل روشن . . .
جای پای هیچ کس پیدا نیست
محشر رنگها بر پاست
در دلم رنگها بسیارند
سبز و زرد و سرخ و نارنجی و اخرایی
پیچش برگها رویایی
مثل برگها ، شادم و مسرور
آدمی نیست . . .
رد پایی نیست . . .
عالم من ، عالم رویا نیست
جای پای هیچ کس ، در دلم پیدا نیست
وحید
تابستان 87

روزگارم بی تو
بعد تو تنهایی ام معنا گرفت
واژه سرد جدایی جان گرفت
بار غم از هر چه بود از هر کجا
با دل آواره ام همراه شد تا ناکجا
بعد تو غم یار من شد ، ساکن کاشانه ام شد
بعد تو با صد مصیبت ، غم به جانم شعله ور شد
بعد تو غم رنگ بی رنگی سپرد بر قلب من
بعد تو غم سخت آزرد تار و پود قلب من
بعد تو غم ، چین بر پیشانی قلبم نشاند
حسرت یک روز رنگی بر دل زردم نشاند
بعد تو . . . .
وحید
امروز : 7 / 5 / 1387

آخر چرا ؟
بارها گفتم چرا از من گریزانی
چرا ، آخر چرا . . .
با دیدنم چون ماه پشت ابر ، پنهانی
چرا آه و غم و اشکم نمیبینی
چرا با دیدنم زرد و پریشانی
مگر باتو جفا کردم که از من روی گردانی
چرا رفتی دگر یادم نکردی تو ، در این شبهای طوفانی
تمام قلب من ، جای تو بود و بس
ذره ای آخر نکردم عشق بازی از هوس
بی تو این روزها شب بود و شبهام بی ستاره
با تو این دل غم نداشت ، چشم شب نداشت تا هی بباره
عشق من عشق تو بود و عشق تو عشق من و ما
دست من چتر تن تو قلب تو آیینه ما
عشق من آخر چرا . . .
آخر چرا بردی ز یادت این دل آواره ام را . . .
چرا ، آخر چرا معنی نکردی رفتنت را ؟
چرا آخر همین جاست ، عاشقی معنا نداره ؟
چرا باید بری ، رفتن، شده چاره ؟
دوست ندارم تو بگی موندن یه اجباره
نکنه سایه ها قلبت رو دزدیدن
شاید چشمات دیگه از دیدنم سیرن
شاید از اولش عاشق نبودی
عجب ، با قلب من صادق نبودی
نمیدانم . . .
به هر حال ، عشق من دیگر . . .
نگو رفتم ، نگو رفتم که دل خسته شده حالا
قلم رنجیده خاطر شد از این آشفته گفتن ها
به من گو ، گر نمیگویی
قلم را بی خبر مگذار
که عشق من ، چرا . . .
آخر چرا بردی ز یادت این دل دیوانه ام را . . .
چرا . . .
آخر چرا . . .
وحید
کمتر هموطنی را ملاحظه می کنید که هنگامی که در مقابل سوالی قرار بگیرد و پاسخ آن را نمیداند ، از کلمه " نمیدانم " استفاده کند . از استثنا که بگزریم این روش تقریباً مقبول و جا افتاده است که اگر هم نمیخواهیم پاسخ غیر واقعی بدهیم " چون نمیدانیم " سعی میکنیم سوال را با یک سوال دیگر پاسخ دهیم.
ببخشید آقا ، کوچه ........ کجاست ؟
ببینم کجا را آدرس داده اند؟
سوال در مقابل سوال به جای پاسخ !!!
بر خلاف آنچه شعار میدهیم " پرسیدن عار نیست ندانستن عار است" . باطناً بیشتر علاقه داریم از ما بپرسند و ما هم " حتما جواب بدهیم " حتی اگر جواب را حاضر نداشته باشیم . اینجوری بهتر راضی می شویم . ما معمولاً در همه علوم متخصص هستیم ؛ پزشکی و مسائل ترافیک و مشکلات پچیده شهری که برایمان مدت ها است حل شده !! در امور قضایی هم اگر محیط اقتضا کند خیلی بی اطلاع نیستیم !! امور سیاست بین الملل را که دیگر هیچ ، مخصوصاً اگر با یک مقدار زبان فرنگی که بلدیم به دو سه برنامه رادیو ی خارجی هم گوش کرده باشیم .
در امور اقتصادی که دیگر واقعاً حرف نداریم !! و صد البته تمامی پیشبینی هایمان اگر غلط از آب درآمد مطمئناً یک بدشانسی ناخواسته بوده است و بس .
معمولا به مشاور ، اعتقادی نداریم و اگر هم روزی کاره ای شدیم و مشاوری را نه با هزینه خودمان بلکه از کیسه سازمان مربوطه استخدام کردیم بیشتر مربوط می شود به آنکه ما بگوییم و مشاور محترم هم به به کند و سربرج حقوقش را بگیرد و پی کارش برود. مشاور را به این معنی نمیگیریم که یعنی ، در این قسمت شعور و سواد و دانش شمای مشاور از بنده کارفرما بیشتر است؛ تو باید بگویی و من اعتماد کنم . خیر ... به دنبال این نیستیم ، همه چیز را معمولاً خودمان میدانیم ولی حاصل تمامی این دانسته ها همین وضع است که میبینیم .
به جرات میتوانم بگویم اگر هر کدام از ما در خلوت خودمان بنشینیم و لااقل سعی کنیم با خودمان امین باشیم و کارنامه چند ساله خودمان را بررسی کنیم ، به این نتیجه خواهیم رسید که بخش بزرگی از ناملایماتی که به سرمان آمده و تحمل کرده ایم ، اعم از اجتماعی ، مادی و روحی ، ناشی از اشتباهات خودمان و در نتیجه ی کج اندیشی و بی عقلی خودمان بوده است نه از اطرافیان و یا اوضاع مملکتی و خلاصه آنچه خارج از حدود اختیارات و عملکرد خودمان می پنداریم . یعنی اگر این مغز به موقع و خوب عمل می کرد کارنامه ما امروز این نبود . این را واقعاً تصمیم بگیرید و خودتان در مورد خودتان بررسی کنید .
بدترین جنبندگان نزد خدا کسانی هستند که کر و لال اند و اصلا تعقل نمیکنند .
انفال/22
گمنامی گم نشده
میان همه جویها، که همراه همه رودها ، بدریا سرازیر میشدند ، جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن بدریا را نداشت !...
وقتی سایر رودها پرسیدند چرا؟ گفت : من هرچند در مقابل عظمت دریا بس ناچیز و خوارم ! .. اما من ...
"گمنامی گم نشده" را بیشتر از "شهرت گم شده" دوست دارم ... .
مرگ و زندگی...
هنوز کاملا در قبر زندگی خودم جابجا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی آشنا ، مضطرب و عصبانی سنگ قبرم را می کوبد.
لحظه ای بعد روح سرگردانم با دیدگان اشک آلود ، از لابلای خاک قبر بکنارم غلطید ! بدون هیچ گفتگو ، دستم را گرفت و از زیر خاک بیرونم کشید ، نگاهی بسنگ قبرم افکندو گفت : ببین ! این بشر دروغگو و جنایتکار ! حتی پس از مرگ تو هم بحقیقت آنچه مربوط به تست ، پشت پازده است ! ...
راست میگفت ! ...
بروی سنگ قبرم نوشته بودند : "در 1306 متولد شد و 1333 مرد .."دروغ بود !... سال 1306 ، سالی بود که من مردم ، و زندگی من ، پس از سالها مرگ تحمیلی در 1333 شروع شد !... سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت را آنچنانکه بود بنویسم ، روحم باخنده گفت : "شاعر فراموش کن این مسخره بازیها را .. بکسی چه مربوط است که تو کی آمدی و کی رفتی ! برو بخواب !.."من هم خنده کنان رفتم... خوابیدم ، چه خواب خوبی .. کاش همه میفهمیدند !...
"کارو"
من اگر دیوانه ام
بازندگی، بیگانه ام..
مستم اگر، یا گیج و سرگردان و مدهوشم!
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت:
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم!
اگر فریاد منطق هیچ تاثیری ندارد:
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده گوشم،
به مرگ مادرم: مردم،
شما ای مردم عادی :
که من احساس انسانی خود را
بر سرشک ساده رنج فلاکت بارتان،
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم:
هزاران درد دارم ! ..
درد دارم ! ....